تبليغاتX
BLACK DIAMOND

 

قصد داريد زمان را

ـ که نه دارد مرزی، نه پذيرد مقياس ـ

تابع سنجش و ميزان سازيد؟

و به آهنگ فصول و ساعات، شيوه خويش هماهنگ کنيد،

سيرجان را حتی، با همين نظم برانيد به پيش.

از زمان ساخته شطی که بر ساحل آن، می نشينيد و نظر بر گذرش می فکنيد.

ليک با اين همه، باز، بی زمانی که درونتان داريد، باشدش عين يقين:

بی زمانی حيات

و بدانيد ديروز ـ خاطره امروز است،

و که فردا، تنها،

خواب امروز بود

وآن که در جان شماـ می سرايد نغمه وکند کشف و شهود،

همچنان جا دارد ـ خود به محدوده آن لحظه آغازينی ـ

کاختران را به فضا پاشيده ست

کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که بود قدرت عشقش بی حد ـ

ليک با اين همه، باز، کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که همين عشق ـ اگر چه بی حد؟

هست در مرکز جانش محصور، و نداردگذری .

و زمان آيا نيست خود بر انگاره عشق

فارغ ازهر تقسيم، از مکان وارسته؟

گر در انديشه خويش اما باز بايد اندازه بگيريد زمان را با فصل

بگذاريد که هر فصل بگيرد در بر، همه فصلان دگر.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:55  توسط yasi  | 
اگه هنوز ریشه ی ما تو خاکه

یا دستامون تو آسمون پاکه

اگه درختیم و سفید بختیم

اگه تناوریم و سبز و سختیم

عوض نشو رنگ نباز و نشکن

حتی با دیدن شکستن من

دلم میخواد مثل همیشه باشی

برای من ساقه و ریشه باشی...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 23:54  توسط yasi  | 

 

 

در جراید ایران، میزان امید به زندگی ایرانیان،75 سال منعکس شده اما به جزییات آن اشاره ای نشده است.

اینجانب خود را متعهد می دانم که به چند مورد از جزییات آن اشاره کوچکی داشته باشم.

ابتدا مخارج بیمارستان اگر بیمار مریض قلبی باشد و ناچار باشد در ICU یا CCU بستری شود یا اگر مریض کلیوی باشد و بخواهد دیالیز شود یا کلیه بخرد... .

اگر جان سالم به در برد که هیچ ولی اگر خدای نکرده فوت کرد،مساله خرید قبر و مراسم کفن و دفن و همین طور ناهار دادن به مدعوین بر سر مزار متوفی و همین طور هزینه ختم چهلم در مسجد و همین طور شب هفت در رستوران، مردم را وادار کرده است تا آنجا که می توانند زنده بمانند و نمیرند چون در این صورت بازماندگان را دچار مخارج سنگینی خواهند کرد.از این رو احتمال می رود در آینده این خبر در جراید درج شود که میزان امید به زندگانی در میان ایرانیان به میزان سنوات عمر نوح رسیده است.

 

گزارشی بر گرفته از هفت روز همشهری

سعید رحمان نیا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:48  توسط yasi  | 

 

 

1-     جوجه ها سرسفره ناهار گفتند:"آخرش کبدمون از کار میفته؛چرا باید هر روز ناهار و شام، تخم مرغ بخوریم و حتی یک بار هم یه ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!" خروس سرش رو پایین انداخت.در چشمان مرغ اشک جع شد وبه فکر فر رفت.« آنها فردا ناهار، مرغ داشتند.»

 

 

2-     سالهای بسیار بود که بدون هیچ استراحتی، شب و روز کار میکرد اما دیگه خیلی خسته شده بود و نمی تونست ادامه بده.دلش رو به دریا زد و چشماش رو روی هم گذاشت وبرای اولین بار در عمرش به خواب فرو رفت.تازه داشت کم کم لذت استراحت کردن را احساس میکرد که ناگهان با مشت به سرش کوبیدند...؛« اَه! این ساعت هم که خوابید!»

 

 

 

3-     مگس کش سوسک رو کشت اما هیچکس او را به خاطر سوء استفاده از اختیاراتش محاکمه نکرد.

 

 

4-     پروانه در میان گلها بود و او محو تماشای زیبایی اش شده بود.ناگهان مشتی بر صورتش فرودآمد:« مگه خودت خواهر مادر نداری؟!»

 

 

5-     تخته پاک کن گفت:« الان تورو پاک میکنم.» اما تنها کاری که کرد،این بود که همان چند خط سفید روی تخته سیاه را هم از بین برد.

 

 

6-     هفته ای یک بار پنجاه،شصت هزارنفر جمع می شدند تا شاهد لگد خردن او،آن هم توسط چندین نفر،باشند.حتی تلویزیون هم این صحنه ها را نشان می داد. دیگر از این زندگی خسته شده بود.خودش رو روی یک میخ انداخت و ترکید!

 

 

7-     دماغش رو عمل کرد.حالا به جای اون دماغ گنده،یه دماغ کوچولوی سربالا داشت.دو روز بعد،از گرسنگی مرد.مامانش صد دفعه بهش گفته بود که عمل جراحی زیبایی بینی مخصوص آدماست نه فیل ها!

 

 

8-     مردی وارد بهداری تیمارستان شد و در حالی که دلش را گرفته بود، به دکتر گفت دستش درد می کند.دکتر سریع دستش را معالجه کرد و گچ گرفت.فردایش خبر رسید که دیوانه از دل درد مرده است!

 

 

9-     تمام پل های پشت سرش رو خراب کرده بود.عادتش بود که از هر پلی که رد میشه،اون رو خراب کنه و برای برگشتن، از هواپیما استفاده کنه!

 

 

10-  هروقت با همسرش صحبت می کرد،خیلی تند می رفت.بالاخره یک روز گشت نامحسوس بزرگراه،اون رو گرفت و به خاطر سرعت غیر مجاز و صحبت کردن با موبایل حین رانندگی،جریمه اش کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 15:37  توسط yasi  |