تبليغاتX
BLACK DIAMOND
 

اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه كى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیك تر مى شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى كرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساكت و بى دست و پا مى رفت دل
یك نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشكى ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
كودك دل شیطنت كرده است یك دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

"قیصر امین پور"


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 7:54  توسط yasi  | 
 

              

ز جاده های خطر بوی یال می آید

کسی از آنسوی مرز محال می آید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟

دوباره بوی صدای بلال می آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت

صدای مبهم برخورد بال می آید

مپرس از دل خود« لاله ها چرا رفتند»

که بوی کافری از این سوال می آید

بیا و راست بگو چیست، مذهبت ای عشق

که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید.//

   

      " قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 13:50  توسط yasi  | 

  

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم

زانرو که رقصی با تن بی سر نکردیم.//

" قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 13:41  توسط yasi  | 
 

         

 

صبح، خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم

جای آن ها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو!

من کجا حق دارم

 مشق هایم را

            روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می  روم

            دفتر پاکنویسی بخرم

       زندگی را باید از سر سطر نوشت!

 

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 18:44  توسط yasi  | 

 

 

 

 

ساکت و تنها

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما

هیچ کس او را نمی خواند

برگها را می دهد بر باد

می رود از یاد

هیچ چیز از او نمی ماند

 

"بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هرجا که بادا باد!

بادبان را ناخدا، باد است

لیک او را

هم خدا

        هم ناخدا

                 باد است!"

 

 

"قیصر امین پور"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 18:8  توسط yasi  | 

 

 

 

 

          

 

 

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

   "قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 13:30  توسط yasi  |