
تا در این دهر دیده کردم باز گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است هر نفس تازه رو تر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت که بهارش خزان نخواهد داشت./
"فریدون مشیری"
.jpg)
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟
"فریدون مشیری"

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم
نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم
" فریدون مشیری"
" فریدون مشیری"


چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟
"فریدون مشیری"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از دلاویزترین روز جهان ، خاطره ای با من هست
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز
گوهر ماه ، به گیسوی شب آویخته بود
گل یاس
عشق درجان هوا ریخته بود !
من به دیدار سحر می رفتم ،
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود .
می گوشدم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا ، بسرای !
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای !
آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،
روح در جسم جهان ریخته اند ،
شور وشوق تو بر انگیخته اند ،
تو هم ای مرغک تنها ، بسرای !
همه درهای رهایی بسته ست
تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را
بسرای بسرای...//
" فریدون مشیری"

چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نکرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ
"فریدون مشیری"
آرامگاه واژه پوچی است
وقتي كه رفتگان
در تنگنای خاك هم آسوده نيستند
و من می گويم كه
زندگی واژه پوچي است
وقتی كه يك لحظه هم انسان
در خودش هم آسوده نيست
وقتي كه مي فهمند كاری بهشان نداری
تازه ميايند به سراغت
كلاه سرت می گذارند
می فروشندت
از همه بدتر اينكه عاشقت می كنند
بدون اينكه خودشان بشوند
و دلت را مي فروشند
آن وقت تويی و دلی كه بدون اجازه عاشق شده
" فریدون مشیری "
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوی
آهنگ اشتياق دلی دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندی به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
يك شب ستاره های ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بيمار خنده های توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب./
"فریدون مشیری"
همه می پرسند :
- چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
- چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
- چیست در بازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
«- چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
- چیست در کوشش بی حاصل موج؟
- چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟»
- نه به ابر،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را،
در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم!
- همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را
تنها تو بدان،
تو بیا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان بامن، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
"فریدون مشیری" 1345
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :« از این عشق حذز کن!»
« لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:« حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم »
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" سفر از پیش تو،هرگز نتوانم،نتوانم...»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما،
« به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...»
"فریدون مشیری" اردیبهشت ۱۳۳۹
دوستی ![]()
دل من دیرزمانی ست که میپندارد :
دوستی نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد !
***
در زمینی که ضمیر من وتوست
از نخستین دیدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ وباری ست که می رویانیم
آب و خورشید ونسیمش ((مهر )) است
***
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید .
آنچانان با تو در میآمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد وبس .
بی نیازت سازد ، از همه چیزو همه کس
***
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباد همه در ها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
***
آب وخورشید ونسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج باید برد ،
دوست می باید داشت !
***
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جان دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد./
***
فریدون مشیری