تبليغاتX
BLACK DIAMOND

 

« من قامت بلند تو را در قصیده ای

با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم »

 



در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام،
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.

 

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من،

گیسوان تو شب بی پایان.

جنگل عطر آلود.

***

شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال
کاش بازورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر میکردم.

 

***

 

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه من،

گرم رقصی موزون.

 

کاشکی پنجه من،

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.

 

چشم من، چشمه زاینده اشک،

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.

 

***

 

شب تهی از مهتاب،

شب تهی از اختر،

ابر خاکستری بی باران پوشانده،

آسمان را یکسر.

 

ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                     سخت دلگیر تر است.

 

شوق بازآمدن سوی توام هست،

                                 - اما،

تلخی سرد کدورت در تو،

پای پوینده راهم بسته،

ابر خاکستری بی باران،

راه بر مرغ نگاهم بسته.

 

***

 

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم.

 

شانه بالا زدنت را،

                 - بی قید-

و تکان دادن دستت که،

                - مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

                      - عجیب!

                             عاقبت مُرد؟

                                      - افسوس!

- کاشکی می دیدم!

 

من به خود می گویم:

       « چه کسی باور کرد؟

       « جنگل جان مرا

       « آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 7:39  توسط yasi  | 

 

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای،

بی برگ و بار زیر نفس های آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب.

 

ابری رسید،

      - چهر درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

« ای ابر، ای بشارت باران!

« آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!

 

غرید تیره ابر،

برقی جهید و چوب درخت کهن

                                بسوخت!

 

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

ای کاش،

خاکستر وجود مرا با خویش،

می برد باد،

             باد بیابانگرد.

 

ای داد ،

دیدم که گردباد

     - حتی

خاکستر وجود مرا،

با خود نمی برد.

 

       " حمید مصدق "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 14:32  توسط yasi  | 

 

 

مبهوت

در این جهان چون برهوت

     - مبهوت

« آه ای پدر مگر،

« گندم چقدر شیرین بود؟

« و سیب سرخ وسوسه، حوا را،

« در دامن فریب چرا افکند؟

نفرین به دیو وسوسه

نفرین به هوشیاری

 

من در بهشت دیدم

باری عقاب شیطان

و نیز رنج آدم و حوا را

در این زمین زندان

با رنج جاودانی انسان

 

دیدم مرا

         - این غرق در ملال-

دیو محیط من، این دیو اضطراب

می کاهد از درون، چو چناران دیر سال.

 

ناگه،

- مشام جان را،

از باغ عشق رایحه ای مست می کند.

گفتی که باغ عشق، بهشت است

 

در باغ عشق، او

از پله های مرمر،

با قامتی بلندتر از افرا

می آمد

 

و عطر روحپرور اندامش،

ذرات نور را

در شور و شوق و وسوسه می آورد.

 

دیدم که دست های سپیدش،

انبوه گیسوان سیاهش را،

آشفته می کند.

 

دیدم که انعطاف نگاهش،

پرواز پاک چلچله ها بود.

 

ناگاه دیدگان چو گشودم،

- چه وحشتی

دیدم فریب بود،

- فروپوش دهشتی

دیدم که با تمام ظرافت، او

از هم گسیخت

              ریخت،

                 فروریخت

                        هیچ شد

 

چه خواب های نغز دل آرا را،

پنداشتم،

نقش حقیقتی ست.

 

چه جامه های فاخر زیبا را

بر قامت بلند تمنا،

در هاله های رویا،

بردوخته

 

چه شعله های سرکش،

در باغ های پندار،

- افروخته

چه صادقانه و معصوم،

در شعله های سرکش آن عشق،

- سوخته بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:31  توسط yasi  | 

 

 

بگذار تا ببارد باران

باران وهمناک،

در ژرفی شب؛

- این شب بی پایان

بگذار تا ببارد باران

 

اینک نگاه کن!

از پشت پلک پنجره

تکرار پر ترنم باران را

و گوشکن که در شب،

دیگر سکوت نیست

 

بشنو سرود ریزش باران را

کامشب به یاد تو می آرد

یکسر صدای سُم سواران را

 

امشب صفای گریه من،

سیلاب ابرهای بهاران است.

این گریه نیست،

ریزش باران است.

 

آواز می دهم:

« آیا کسی مرا،

« از ساحل سپیده شب ها صدا نزد؟!

 

از پشت پلک پنجره می دیدم؛

شب را و قیرگونه قبایش را.

دیدم نسیم صبح

این قیرگونه گیسوی شب را،

- سپید می سازد

و اقتدار قله کهسار دوردست،

در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد.

 

در دوردست ها،

باریده بود بارانی؛

سنگین و سهمناک؛

و دست استغاثه من،

سدی نبود سیل مهیبی را،

- که می آمد

و آخرین ستون،

از پایداری روحم را،

تا انتهای ظلمت شب

- انتهای شب

- می برد

« آری کسی مرا

« از ساحل سپیده شب ها صدا نزد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:7  توسط yasi  | 

 

 

ای داد،

ای تندباد!

توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد

 

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فروریخت.

و کسوت بلند تمنا،

بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.

پایان آشنایی،

آغاز رنج تفرقه ای سخت و دردناک

هر سوی سیل،

سنگین و سهمناک

 

من از کدام نقطه

آغاز می کنم؟

توفان و سیل و صاعقه،

اینک دریچه را

من با کدام جرأت،

سوی ستاره سحری باز می کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:5  توسط yasi  | 

 

 

پنداشتی،

چون کوه، کوه خامش دمسردم؟

بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟

- نی؛

قله ام،

بلندترین قله غرور.

اینک درون سینه من التهاب هاست.

هرگز گمان مبر،

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

-         لیک

آتشفشان مرده خاموشم.

 

چون دشت،

           آب،

              نور

چون عطر پونه بودم؛

              در ژرفنای شب.

آمد نسیم و رایحه ام را برد

تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز.

تا آستان روز.

 

چون راز سر به مهر نهان دارم

وان شوربخش واژه نامت را

من دره عمیق غمم، در من

پرواز ده طنین کلامت را

 

من،

پروازکرده ام.

از از بام های دنیا،

تا دام های دنیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:4  توسط yasi  | 

 

 

سیماب صبحگاهی

از قله بلندترین کوهها

فرو می ریخت

گفتم:« برخیز و خواب را...

« برخیز و باز روشنی آفتاب را...

 

وقتی به بامدادان

مهر سپهر، جلوه گری را،

آغاز می کند؛

وقتی که مهر،

پلک گرانبار خواب را،

با ناز و کرشممه ز هم باز می کند

آنگه ستاره سحری،

- در سپیده دم

خاموش می شود

 

آری من آن ستاره ام،

که با طلوع گرم تو در زندگانیم

خاموش گشته ام.

- ازیاد روزگار فراموش گشته ام-

 

- من مرغ آتشم،-

می سوزم از شراره این عشق سرکشم.

 

چون سوخت پیکرم،

چون شعله های سرکش جانم فرونشست،

آنگاه باز از دل خاکستر،

بار دگر تولد من آغاز می شود.

 

و من دوباره زندگیم را،

آغاز می کنم.

پر باز می کنم.

پرواز می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:2  توسط yasi  | 

 

 

ما
چون ماهيان فتاده به دريا
بر آبها رها
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم
با بازوان باز
امواج آب را
تسخير مي كنيم
مغرور مي شويم
اما
ناگه اگر دوباره به هذيان شود دچار
درياي نيلگون
بر ما چه مي رود
چون ماهيان فتاده به دريا
بر موجها رها ؟

 

   "حمید مصدق"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 19:37  توسط yasi  | 

 

 

                        درآمد

 

بشکن طلسم حادثه را ،

بشكن!

مهر سكوت، از لب خود

بردار

منشين به چاهسار فراموشی

بسپار گامِ خويش به ره،

 بسپار

***

تكرار كن حماسه خود، تكرار

چندان سرود سوک ،

چه می خوانی؟

نتوان نشست در دل غم،

نتوان

از ديده سيل اشك،

چه می رانی ؟

***

سهرابم‍رده راست، غمی سنگين

اما،

- غمی كه افكند از پا

                        - نيست

برخيز!

رخش سركش خود،

زين كن

اميد نوشداروی تو

از كيست؟

***

سهرابمرده ای و

- غمت سنگین

بگذر ز نوشداروی نامردان

چشم وفا و مهر نباید داشت

ای گرد دردمند،

- ز بی دردان

***

افراسیاب خون سیاوش ریخت.

بیژن، به دست خصم

به چاه افتاد.

کو گردی تو،

ای همه تن خاموش!

کو مردی تو،

ای همه جان ناشاد!

***

اسفندیار را چه کنی تمکین؟

- این پر غرور مانده به بند

« من »

تیر گزین خود به کمان بگذار؛

پیکان به چشم خیره سرش، بشکن!

***

چاه شغاد، مایه مرگ توست

از دست خویش

بر تو گزند آید.

خویشی که هست مایه مرگ خویش،

باید شکست و جان و تنش،

باید!

***

"حمید مصدق "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 17:18  توسط yasi  | 

 

 

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام، آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم،

-         که چرا،

خانه کوچک ما

سیب نداشت؟؟؟

 

"حمید مصدق"

 

***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 22:14  توسط yasi  | 

 

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست

بد است

ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

بیچاره به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یاکه چون اغذیه مطبوعش تا به این حد گندم

خوب کردم که نخست پروبالش کندم

ای دوصد نور به قبرش بارد مگس بیچاره

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم./

 

حمید مصدق

 

****

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 20:45  توسط yasi  |