رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم"شعر و نقاشی از سهراب سپهری"
![]()
در بيداری لحظهها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابری پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
نسيمی برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهرهام را آشفت و گذشت.
درختی تابان
پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
طوفانی سر رسيد.
و جاپايم را ربود.
نگاهي به روی نهر خروشان خم شد:
تصويری شكست.
خيالی از هم گسيخت.
"سهراب سپهری"
در بيداری لحظهها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابری پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.
نسيمی برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهرهام را آشفت و گذشت.
درختی تابان
پيكرم را در ریشه سياهش بلعيد.
طوفانی سر رسيد.
و جاپايم را ربود.
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:
تصويری شكست.
خيالی از هم گسيخت./
"سهراب سپهری"
رنگی كنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سياه آمد از راههای دور
میخواند از بلندی بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سكوت ساده میآرايد
با گوشواره پژواک.
مرغ سياه آمد از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شكست
چون سنگ، بی تكان.
لغزانده چشم را
بر شكلهای درهم پندارش.
خوابی شگفت میدهد آزارش:
گلهای رنگ سر زده از خاک های شب.
در جادههای عطر
پای نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پی فريبی ، اين مرغ غم پرست
نقشی كشد به ياری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شكسته است.
رؤيای سرزمين
افسانه شكفتن گلهای رنگ را
از ياد برده است.
بی حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگی كنار اين شب بی مرز مرده است./
"سهراب سپهری"
در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد.
همپای رقص نازک نیزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايهها شده ويران.
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد./
"سهراب سپهری"
زخم شب میشد كبود.
در بيابانی كه من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را میسود
نه صدای پای من همچون دگر شبها
ضربهای بر ضربه میافزود.
تا بسازم گرد خود ديوارهای سر سخت و پا برجای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگهای سخت و سنگين را برهنه پای.
ساختم ديوار سنگين بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه میآيد به چشمان پست
و بنندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستی را به پيكرهايشان میبست.
روز و شبها رفت.
من بجا ماندم از اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگها میدوانيد آرزويی خوش
نه خيال رفتهها ميداد آزارم.
ليک پندارم، پس ديوار
نقش ها تيره میانگيخت
و به رنگ دود طرحها از اهرمن میريخت.
تا شبی مانند شبهای دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
حسرتی با حيرتی آميخت./
"سهراب سپهری"
ديرگاهی است در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
ليک پاهايم در قير شب است.
رخنهای نيست در اين تاريكی:
در و ديوار به هم پيوسته.
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد.
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نيست در اين خاموشی:
دستها، پاها در قير شب است./
"سهراب سپهری"
در تاريكی بی آغاز و پايان
دری در روشنی انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.
سايهای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.
پسي من كجا بودم؟
شايد زندگیام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بيخودانه همه خلوتها را بهم میزد
و در پايان همه رؤیاها در سايه بهتی فرو ميرفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يی در تنها ديدهام.
گويی وجودم در پای اين در جا مانده بود،
در گنگی آن ريشه داشت.
آيا زندگیام صدايی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود
و من در تاريكی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياری خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياری خطای تازه من بود؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكری در پس در تنها مانده بود.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايی به بيداری میرسم.
همه وجودم را در روشنی اين بيداری تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايی نبودم؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكی بي آغاز و پايان
بهتی در پس در تنها مانده بود./
"سهراب سپهری"
در باغی رها شده بودم.
نوری بيرنگ و سبک بر من میوزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هوای باغ از من میگذشت
و شاخ و برگش در وجودم میلغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحی نبود
كه لحظهای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدايی باغ را در خود جا داد،
صدايی كه به هيچ شباهت داشت.
گويی عطری خودش را در آيينه تماشا میكرد.
هميشه از روزنهای ناپيدا
اين صدا در تاريكی زندگیام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود :
راهی پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگیام فضايی ديگر داشت؟
ناگهان رنگي دميد :
پيكری روی علفها افتاده بود
انساني كه شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپشهايش.
زندگیاش آهسته بود.
وجودش بيخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دريچهای بر خيرگیام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ میپژمرد
و من به درون دريچه رها میشدم./
"سهراب سپهری"
شب را نوشيدهام
وبر اين شاخههای شكسته میگريم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريک تنهايی سربردارم
و به دامن بی تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيدیهای فريب
روی ستونهای بی سايه رجز میخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار./
"سهراب سپهری"
ريشه روشنی پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بی طرح فضا میرفت.
از مرزی گذشته بود،
در پی مرز گمشده میگشت.
كوهی سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهی شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و كوه از خوابی سنگين پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگی را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در كرانه ناديدنی شب بر زمين افتاد.
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديری گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشدهای به رگهايش وزيد:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخی به تاروپودش ريخت.
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدايی در تنهايی می گريست.
"سهراب سپهری"
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
« دور باید شد ، دور .
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهرزن به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.
خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه وسعت چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت./
دود می خیزد زخلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوار ها طرحی شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
"سهراب سپهری"
مرغ مهتاب
میخواند.
ابری در اتاقم ميگريد.
گلهای چشم پشيمانی ميشكفد.
در تابوت پنجرهام پيكر مشرق میلود.
مغرب جان میكند،
میميرد.
گياه نارنجی خورشيد
در مرداب اتاقم میرويد كم كم
بيدارم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخهای بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشيمانی را پرپر میكنم.
"سهراب سپهری"
I should be glad of another death
T.S.Eliot
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
وپلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی را
به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لحجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.//
"سهراب سپهری"
«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تایکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سربدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای واره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.»
"سهراب سپهری"

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم
قبله ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی “تكبیره الاحرام” علف می خوانم
پی “قد قامت” موج.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
“حجر الاسود” من روشنی باغچه است.