تبليغاتX
BLACK DIAMOND


من بی پناهم تو بی گناهی

دل به تو دادم چه اشتباهی

از تو کشیدم نقش کبوتر

 نقاشی ام را بگذارو بگذر

تو این نبودی من بد کشیدم 

آخه دلت رو هرگز ندیدم

 تو بی گناهی من بی پناهم

 ایمن بمان تو از اشک و اهم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 18:48  توسط yasi  | 

الهی سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وآن دل همه سوز

کرامت کن درونی درد پرورد

دلی در وی درون درد و برون درد

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست

دل افسسرده غیر از آب و گل نیست

"وحشی کرمانی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 13:27  توسط yasi  | 


تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کَسَش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است.../


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 19:25  توسط yasi  | 
 

يک نفر چشم براه
يک نفردل خسته
مي نشيند لب حوض
مي شود خيره به آب
تارخ ماه تورا
بيند اندردل آب
يک نفر غمگين است
قلب اوخونين است
مي رود رو به ديار غربت
که دراين جا غم عشق سنگين است
يک نفر بيگانه است
بادلم هم خانه است
مي زند زخم به من
خانه ام ويرانه است
يک نفر در پس اين پنجره ها
مي کند سخت نگاه
تاتو برگردي باز از همين راه دراز
يک نفر چشم براه./

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:54  توسط yasi  | 

 

سردی دستانت را به دستان گرم من بسپار

بگذار در اوج تنهایی تیره وخاموش

خورشید عشق مهمان خلوت ملال آور قلبت شود

بگذار!بگذار!

لحظه ها به انتظار نمی مانند

همیشه پس پرده حقایقی نهفته است

حقایقی که روزگار تلخ گذشته را

به رودخانه متروک فراموشی می سپارد

همیشه حادثه ای هست

و آرزویی برآورده شده

که وسعت سرنوشت در قلمرو اوست.//

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:52  توسط yasi  | 

 

 

این صدا صدای آشنای کیست؟

ای نگاه تند لحظه ای بایست

باورم نمی شود که آمدی

تو گذشته ای،گذشته زنده نیست

تو همان روایت مکرری

داستان عاشقان ساده زیست

من همان کویری مقدرم

دستم از تماس آبها تهی است

من همان تبسم قدیمی ام

آنکه بر دروغ صادقت گریست

باورم کن اینکه پرشکسته ام

این صدا صدای یک پرنده نیست

سعی می کنم به خاطر آورم

نامت ای گذشته هنوز چیست.../

 

            ***

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 13:51  توسط yasi  |