تبليغاتX
BLACK DIAMOND

 

قصد داريد زمان را

ـ که نه دارد مرزی، نه پذيرد مقياس ـ

تابع سنجش و ميزان سازيد؟

و به آهنگ فصول و ساعات، شيوه خويش هماهنگ کنيد،

سيرجان را حتی، با همين نظم برانيد به پيش.

از زمان ساخته شطی که بر ساحل آن، می نشينيد و نظر بر گذرش می فکنيد.

ليک با اين همه، باز، بی زمانی که درونتان داريد، باشدش عين يقين:

بی زمانی حيات

و بدانيد ديروز ـ خاطره امروز است،

و که فردا، تنها،

خواب امروز بود

وآن که در جان شماـ می سرايد نغمه وکند کشف و شهود،

همچنان جا دارد ـ خود به محدوده آن لحظه آغازينی ـ

کاختران را به فضا پاشيده ست

کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که بود قدرت عشقش بی حد ـ

ليک با اين همه، باز، کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که همين عشق ـ اگر چه بی حد؟

هست در مرکز جانش محصور، و نداردگذری .

و زمان آيا نيست خود بر انگاره عشق

فارغ ازهر تقسيم، از مکان وارسته؟

گر در انديشه خويش اما باز بايد اندازه بگيريد زمان را با فصل

بگذاريد که هر فصل بگيرد در بر، همه فصلان دگر.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:55  توسط yasi  |