تبليغاتX
BLACK DIAMOND
 

              

ز جاده های خطر بوی یال می آید

کسی از آنسوی مرز محال می آید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟

دوباره بوی صدای بلال می آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت

صدای مبهم برخورد بال می آید

مپرس از دل خود« لاله ها چرا رفتند»

که بوی کافری از این سوال می آید

بیا و راست بگو چیست، مذهبت ای عشق

که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید.//

   

      " قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 13:50  توسط yasi  | 

  

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن

ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را

همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم

زانرو که رقصی با تن بی سر نکردیم.//

" قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 13:41  توسط yasi  | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .//

" مهدی اخوان ثالث "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 15:46  توسط yasi  | 

 

همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 15:39  توسط yasi  | 

 

                              

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را 
 از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
 با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
 ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
 بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
 در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
 او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

      "فروغ فرخزاد"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 15:27  توسط yasi  | 

 

              

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست./
 

" فروغ فرخزاد "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 15:13  توسط yasi  | 
 

         

 

صبح، خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم

جای آن ها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو!

من کجا حق دارم

 مشق هایم را

            روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می  روم

            دفتر پاکنویسی بخرم

       زندگی را باید از سر سطر نوشت!

 

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 18:44  توسط yasi  | 

 

 

 

 

ساکت و تنها

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما

هیچ کس او را نمی خواند

برگها را می دهد بر باد

می رود از یاد

هیچ چیز از او نمی ماند

 

"بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هرجا که بادا باد!

بادبان را ناخدا، باد است

لیک او را

هم خدا

        هم ناخدا

                 باد است!"

 

 

"قیصر امین پور"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 18:8  توسط yasi  | 

 

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

  "شعر و نقاشی از سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 20:12  توسط yasi  | 
 

                  

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم 
 
نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم

 

" فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 13:58  توسط yasi  |