تبليغاتX
BLACK DIAMOND

 

 

مبهوت

در این جهان چون برهوت

     - مبهوت

« آه ای پدر مگر،

« گندم چقدر شیرین بود؟

« و سیب سرخ وسوسه، حوا را،

« در دامن فریب چرا افکند؟

نفرین به دیو وسوسه

نفرین به هوشیاری

 

من در بهشت دیدم

باری عقاب شیطان

و نیز رنج آدم و حوا را

در این زمین زندان

با رنج جاودانی انسان

 

دیدم مرا

         - این غرق در ملال-

دیو محیط من، این دیو اضطراب

می کاهد از درون، چو چناران دیر سال.

 

ناگه،

- مشام جان را،

از باغ عشق رایحه ای مست می کند.

گفتی که باغ عشق، بهشت است

 

در باغ عشق، او

از پله های مرمر،

با قامتی بلندتر از افرا

می آمد

 

و عطر روحپرور اندامش،

ذرات نور را

در شور و شوق و وسوسه می آورد.

 

دیدم که دست های سپیدش،

انبوه گیسوان سیاهش را،

آشفته می کند.

 

دیدم که انعطاف نگاهش،

پرواز پاک چلچله ها بود.

 

ناگاه دیدگان چو گشودم،

- چه وحشتی

دیدم فریب بود،

- فروپوش دهشتی

دیدم که با تمام ظرافت، او

از هم گسیخت

              ریخت،

                 فروریخت

                        هیچ شد

 

چه خواب های نغز دل آرا را،

پنداشتم،

نقش حقیقتی ست.

 

چه جامه های فاخر زیبا را

بر قامت بلند تمنا،

در هاله های رویا،

بردوخته

 

چه شعله های سرکش،

در باغ های پندار،

- افروخته

چه صادقانه و معصوم،

در شعله های سرکش آن عشق،

- سوخته بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:31  توسط yasi  | 

 

 

بگذار تا ببارد باران

باران وهمناک،

در ژرفی شب؛

- این شب بی پایان

بگذار تا ببارد باران

 

اینک نگاه کن!

از پشت پلک پنجره

تکرار پر ترنم باران را

و گوشکن که در شب،

دیگر سکوت نیست

 

بشنو سرود ریزش باران را

کامشب به یاد تو می آرد

یکسر صدای سُم سواران را

 

امشب صفای گریه من،

سیلاب ابرهای بهاران است.

این گریه نیست،

ریزش باران است.

 

آواز می دهم:

« آیا کسی مرا،

« از ساحل سپیده شب ها صدا نزد؟!

 

از پشت پلک پنجره می دیدم؛

شب را و قیرگونه قبایش را.

دیدم نسیم صبح

این قیرگونه گیسوی شب را،

- سپید می سازد

و اقتدار قله کهسار دوردست،

در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد.

 

در دوردست ها،

باریده بود بارانی؛

سنگین و سهمناک؛

و دست استغاثه من،

سدی نبود سیل مهیبی را،

- که می آمد

و آخرین ستون،

از پایداری روحم را،

تا انتهای ظلمت شب

- انتهای شب

- می برد

« آری کسی مرا

« از ساحل سپیده شب ها صدا نزد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:7  توسط yasi  | 

 

 

ای داد،

ای تندباد!

توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد

 

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فروریخت.

و کسوت بلند تمنا،

بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.

پایان آشنایی،

آغاز رنج تفرقه ای سخت و دردناک

هر سوی سیل،

سنگین و سهمناک

 

من از کدام نقطه

آغاز می کنم؟

توفان و سیل و صاعقه،

اینک دریچه را

من با کدام جرأت،

سوی ستاره سحری باز می کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:5  توسط yasi  | 

 

 

پنداشتی،

چون کوه، کوه خامش دمسردم؟

بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟

- نی؛

قله ام،

بلندترین قله غرور.

اینک درون سینه من التهاب هاست.

هرگز گمان مبر،

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

-         لیک

آتشفشان مرده خاموشم.

 

چون دشت،

           آب،

              نور

چون عطر پونه بودم؛

              در ژرفنای شب.

آمد نسیم و رایحه ام را برد

تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز.

تا آستان روز.

 

چون راز سر به مهر نهان دارم

وان شوربخش واژه نامت را

من دره عمیق غمم، در من

پرواز ده طنین کلامت را

 

من،

پروازکرده ام.

از از بام های دنیا،

تا دام های دنیا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:4  توسط yasi  | 

 

 

سیماب صبحگاهی

از قله بلندترین کوهها

فرو می ریخت

گفتم:« برخیز و خواب را...

« برخیز و باز روشنی آفتاب را...

 

وقتی به بامدادان

مهر سپهر، جلوه گری را،

آغاز می کند؛

وقتی که مهر،

پلک گرانبار خواب را،

با ناز و کرشممه ز هم باز می کند

آنگه ستاره سحری،

- در سپیده دم

خاموش می شود

 

آری من آن ستاره ام،

که با طلوع گرم تو در زندگانیم

خاموش گشته ام.

- ازیاد روزگار فراموش گشته ام-

 

- من مرغ آتشم،-

می سوزم از شراره این عشق سرکشم.

 

چون سوخت پیکرم،

چون شعله های سرکش جانم فرونشست،

آنگاه باز از دل خاکستر،

بار دگر تولد من آغاز می شود.

 

و من دوباره زندگیم را،

آغاز می کنم.

پر باز می کنم.

پرواز می کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:2  توسط yasi  | 

 

آرامگاه  واژه پوچی است

وقتي كه رفتگان

در تنگنای خاك هم آسوده نيستند

و من می گويم كه

زندگی واژه پوچي است

وقتی كه يك لحظه هم انسان

در خودش هم آسوده نيست

وقتي كه مي فهمند كاری بهشان نداری

تازه ميايند به سراغت

كلاه سرت می گذارند

می فروشندت

از همه بدتر اينكه عاشقت  می كنند

بدون  اينكه خودشان بشوند

و دلت را مي فروشند

آن وقت تويی و دلی كه بدون اجازه عاشق شده

 

  " فریدون مشیری "

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 19:0  توسط yasi  | 
 

يک نفر چشم براه
يک نفردل خسته
مي نشيند لب حوض
مي شود خيره به آب
تارخ ماه تورا
بيند اندردل آب
يک نفر غمگين است
قلب اوخونين است
مي رود رو به ديار غربت
که دراين جا غم عشق سنگين است
يک نفر بيگانه است
بادلم هم خانه است
مي زند زخم به من
خانه ام ويرانه است
يک نفر در پس اين پنجره ها
مي کند سخت نگاه
تاتو برگردي باز از همين راه دراز
يک نفر چشم براه./

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:54  توسط yasi  | 

 

سردی دستانت را به دستان گرم من بسپار

بگذار در اوج تنهایی تیره وخاموش

خورشید عشق مهمان خلوت ملال آور قلبت شود

بگذار!بگذار!

لحظه ها به انتظار نمی مانند

همیشه پس پرده حقایقی نهفته است

حقایقی که روزگار تلخ گذشته را

به رودخانه متروک فراموشی می سپارد

همیشه حادثه ای هست

و آرزویی برآورده شده

که وسعت سرنوشت در قلمرو اوست.//

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:52  توسط yasi  | 

 

در بيداری لحظه‌ها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابری پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.
نسيمی برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهره‌ام را آشفت و گذشت.
درختی تابان
پيكرم را در ریشه سياهش بلعيد.
طوفانی سر رسيد.
و جاپايم را ربود.
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:
تصويری شكست.
خيالی از هم گسيخت./

   "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:50  توسط yasi  | 

 

رنگی كنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سياه آمد از راه‌های دور
می‌خواند از بلندی بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سكوت ساده می‌آرايد
با گوشواره پژواک.

مرغ سياه آمد از راه‌های دور
بنشسته روی بام بلند شب شكست

چون سنگ، بی تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل‌های درهم پندارش.

خوابی شگفت می‌دهد آزارش:
   گل‌های رنگ سر زده از خاک های شب.
در جاده‌های عطر
پای نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پی فريبی ، اين مرغ غم پرست
نقشی كشد به ياری منقار.

بندی گسسته است.
خوابی شكسته است.
رؤيای سرزمين
افسانه شكفتن گل‌های رنگ را
از ياد برده است.
بی حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگی كنار اين شب بی مرز مرده است./

   "سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 16:45  توسط yasi  |