در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد.
همپای رقص نازک نیزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايهها شده ويران.
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد./
"سهراب سپهری"
زخم شب میشد كبود.
در بيابانی كه من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را میسود
نه صدای پای من همچون دگر شبها
ضربهای بر ضربه میافزود.
تا بسازم گرد خود ديوارهای سر سخت و پا برجای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگهای سخت و سنگين را برهنه پای.
ساختم ديوار سنگين بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه میآيد به چشمان پست
و بنندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستی را به پيكرهايشان میبست.
روز و شبها رفت.
من بجا ماندم از اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگها میدوانيد آرزويی خوش
نه خيال رفتهها ميداد آزارم.
ليک پندارم، پس ديوار
نقش ها تيره میانگيخت
و به رنگ دود طرحها از اهرمن میريخت.
تا شبی مانند شبهای دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
حسرتی با حيرتی آميخت./
"سهراب سپهری"
ديرگاهی است در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
ليک پاهايم در قير شب است.
رخنهای نيست در اين تاريكی:
در و ديوار به هم پيوسته.
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد.
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نيست در اين خاموشی:
دستها، پاها در قير شب است./
"سهراب سپهری"
در تاريكی بی آغاز و پايان
دری در روشنی انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.
سايهای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.
پسي من كجا بودم؟
شايد زندگیام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعكاسی بودم
كه بيخودانه همه خلوتها را بهم میزد
و در پايان همه رؤیاها در سايه بهتی فرو ميرفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يی در تنها ديدهام.
گويی وجودم در پای اين در جا مانده بود،
در گنگی آن ريشه داشت.
آيا زندگیام صدايی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود
و من در تاريكی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياری خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياری خطای تازه من بود؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكری در پس در تنها مانده بود.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايی به بيداری میرسم.
همه وجودم را در روشنی اين بيداری تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايی نبودم؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكی بي آغاز و پايان
بهتی در پس در تنها مانده بود./
"سهراب سپهری"
در باغی رها شده بودم.
نوری بيرنگ و سبک بر من میوزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هوای باغ از من میگذشت
و شاخ و برگش در وجودم میلغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحی نبود
كه لحظهای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدايی باغ را در خود جا داد،
صدايی كه به هيچ شباهت داشت.
گويی عطری خودش را در آيينه تماشا میكرد.
هميشه از روزنهای ناپيدا
اين صدا در تاريكی زندگیام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود :
راهی پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگیام فضايی ديگر داشت؟
ناگهان رنگي دميد :
پيكری روی علفها افتاده بود
انساني كه شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپشهايش.
زندگیاش آهسته بود.
وجودش بيخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دريچهای بر خيرگیام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ میپژمرد
و من به درون دريچه رها میشدم./
"سهراب سپهری"
شب را نوشيدهام
وبر اين شاخههای شكسته میگريم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريک تنهايی سربردارم
و به دامن بی تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيدیهای فريب
روی ستونهای بی سايه رجز میخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار./
"سهراب سپهری"
ريشه روشنی پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بی طرح فضا میرفت.
از مرزی گذشته بود،
در پی مرز گمشده میگشت.
كوهی سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهی شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و كوه از خوابی سنگين پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگی را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در كرانه ناديدنی شب بر زمين افتاد.
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديری گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشدهای به رگهايش وزيد:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخی به تاروپودش ريخت.
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدايی در تنهايی می گريست.
"سهراب سپهری"
قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
« دور باید شد ، دور .
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهرزن به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.
خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه وسعت چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت./
ما
چون ماهيان فتاده به دريا
بر آبها رها
با ضربه هاي موج ز هم دور مي شويم
با بازوان باز
امواج آب را
تسخير مي كنيم
مغرور مي شويم
اما
ناگه اگر دوباره به هذيان شود دچار
درياي نيلگون
بر ما چه مي رود
چون ماهيان فتاده به دريا
بر موجها رها ؟
"حمید مصدق"
بگذار سر به سينه من تا كه بشنوی
آهنگ اشتياق دلی دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندی به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
يك شب ستاره های ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بيمار خنده های توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب./
"فریدون مشیری"