دود می خیزد زخلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوار ها طرحی شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
"سهراب سپهری"
مرغ مهتاب
میخواند.
ابری در اتاقم ميگريد.
گلهای چشم پشيمانی ميشكفد.
در تابوت پنجرهام پيكر مشرق میلود.
مغرب جان میكند،
میميرد.
گياه نارنجی خورشيد
در مرداب اتاقم میرويد كم كم
بيدارم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخهای بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشيمانی را پرپر میكنم.
"سهراب سپهری"
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهی آشفتهی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهی کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
***
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنهی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
***
"فروغ فرخزاد"
درآمد
بشکن طلسم حادثه را ،
بشكن!
مهر سكوت، از لب خود
بردار
منشين به چاهسار فراموشی
بسپار گامِ خويش به ره،
بسپار
***
تكرار كن حماسه خود، تكرار
چندان سرود سوک ،
چه می خوانی؟
نتوان نشست در دل غم،
نتوان
از ديده سيل اشك،
چه می رانی ؟
***
سهرابمرده راست، غمی سنگين
اما،
- غمی كه افكند از پا
- نيست
برخيز!
رخش سركش خود،
زين كن
اميد نوشداروی تو
از كيست؟
***
سهرابمرده ای و
- غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گرد دردمند،
- ز بی دردان
***
افراسیاب خون سیاوش ریخت.
بیژن، به دست خصم
به چاه افتاد.
کو گردی تو،
ای همه تن خاموش!
کو مردی تو،
ای همه جان ناشاد!
***
اسفندیار را چه کنی تمکین؟
- این پر غرور مانده به بند
« من »
تیر گزین خود به کمان بگذار؛
پیکان به چشم خیره سرش، بشکن!
***
چاه شغاد، مایه مرگ توست
از دست خویش
بر تو گزند آید.
خویشی که هست مایه مرگ خویش،
باید شکست و جان و تنش،
باید!
***
"حمید مصدق "
در جراید ایران، میزان امید به زندگی ایرانیان،75 سال منعکس شده اما به جزییات آن اشاره ای نشده است.
اینجانب خود را متعهد می دانم که به چند مورد از جزییات آن اشاره کوچکی داشته باشم.
ابتدا مخارج بیمارستان اگر بیمار مریض قلبی باشد و ناچار باشد در ICU یا CCU بستری شود یا اگر مریض کلیوی باشد و بخواهد دیالیز شود یا کلیه بخرد... .
اگر جان سالم به در برد که هیچ ولی اگر خدای نکرده فوت کرد،مساله خرید قبر و مراسم کفن و دفن و همین طور ناهار دادن به مدعوین بر سر مزار متوفی و همین طور هزینه ختم چهلم در مسجد و همین طور شب هفت در رستوران، مردم را وادار کرده است تا آنجا که می توانند زنده بمانند و نمیرند چون در این صورت بازماندگان را دچار مخارج سنگینی خواهند کرد.از این رو احتمال می رود در آینده این خبر در جراید درج شود که میزان امید به زندگانی در میان ایرانیان به میزان سنوات عمر نوح رسیده است.![]()
گزارشی بر گرفته از هفت روز همشهری
سعید رحمان نیا
همه می پرسند :
- چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
- چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
- چیست در بازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
«- چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
- چیست در کوشش بی حاصل موج؟
- چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟»
- نه به ابر،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده ی هستی را،
در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم!
- همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را
تنها تو بدان،
تو بیا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان بامن، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
"فریدون مشیری" 1345
I should be glad of another death
T.S.Eliot
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
وپلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی را
به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لحجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.//
"سهراب سپهری"
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :« از این عشق حذز کن!»
« لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم:« حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم »
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" سفر از پیش تو،هرگز نتوانم،نتوانم...»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما،
« به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...»
"فریدون مشیری" اردیبهشت ۱۳۳۹
«خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تایکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سربدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای واره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.»
"سهراب سپهری"

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم
قبله ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی “تكبیره الاحرام” علف می خوانم
پی “قد قامت” موج.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
“حجر الاسود” من روشنی باغچه است.