تبليغاتX
BLACK DIAMOND

خب هرکسی ممکنه گول بخوره

هرکسی ممکنه اشتباه کنه

هرکسی می تونه از اعتماد دیگران سواستفاده کنه

شاید آدم نباید به کسی اعتماد کنه، با کسی دوست شه

حتی اگه مهنوش باشه ممکنه دروغگو باشه

قهر همیشه بد نیست حتی اگر هم بد باشه

گاهی لازمه

شاید این جوری بهتر باشه

نمی دونم ...ولی قهرم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 14:41  توسط yasi  | 

من به خودم هم بدهکارم...

چه دنیایی شده

انگار عادت کردم به بچه ها لبخند بزنم

و وقتی جلو اینه می ایستم با اخم به خودم نگاه کنم

من عزیز؛

تولدت مبارک، منو ببخش لطفا...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 15:32  توسط yasi  | 
داشت یادم میرفت

به همسایه ها بگید این دختره خیلی دختر بدیه

کسی باهاش حرف نزنه به بچه هاتون بگید این دختره شماها رو از را به درمیکنه

یه وقت باهاش دوست نشین

تا یادم نرفته اینم بگم  که دیگه هرگز اونو نمی بخشم

من دختر بد ، شماها همه فرشته های خوب.

شاید بعضی اشتباهارو نشه جبران کرد...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 22:51  توسط yasi  | 


نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 8:29  توسط yasi  | 


من بی پناهم تو بی گناهی

دل به تو دادم چه اشتباهی

از تو کشیدم نقش کبوتر

 نقاشی ام را بگذارو بگذر

تو این نبودی من بد کشیدم 

آخه دلت رو هرگز ندیدم

 تو بی گناهی من بی پناهم

 ایمن بمان تو از اشک و اهم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 18:48  توسط yasi  | 
 

اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه كى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیك تر مى شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى كرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساكت و بى دست و پا مى رفت دل
یك نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشكى ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
كودك دل شیطنت كرده است یك دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

"قیصر امین پور"


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 7:54  توسط yasi  | 

الهی سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وآن دل همه سوز

کرامت کن درونی درد پرورد

دلی در وی درون درد و برون درد

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست

دل افسسرده غیر از آب و گل نیست

"وحشی کرمانی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 13:27  توسط yasi  | 
کاش ما یاد بگیریم برای هر مشکلی اول دنبال راه حل باشیم بعد مقصر

شاید تامل زیاد مشکلات بیشتری درست کنه

اونوقت مقصر کیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 14:51  توسط yasi 


تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کَسَش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است.../


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 19:25  توسط yasi  | 

 

قصد داريد زمان را

ـ که نه دارد مرزی، نه پذيرد مقياس ـ

تابع سنجش و ميزان سازيد؟

و به آهنگ فصول و ساعات، شيوه خويش هماهنگ کنيد،

سيرجان را حتی، با همين نظم برانيد به پيش.

از زمان ساخته شطی که بر ساحل آن، می نشينيد و نظر بر گذرش می فکنيد.

ليک با اين همه، باز، بی زمانی که درونتان داريد، باشدش عين يقين:

بی زمانی حيات

و بدانيد ديروز ـ خاطره امروز است،

و که فردا، تنها،

خواب امروز بود

وآن که در جان شماـ می سرايد نغمه وکند کشف و شهود،

همچنان جا دارد ـ خود به محدوده آن لحظه آغازينی ـ

کاختران را به فضا پاشيده ست

کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که بود قدرت عشقش بی حد ـ

ليک با اين همه، باز، کيست در بين شما، که نه احساس کند

_ که همين عشق ـ اگر چه بی حد؟

هست در مرکز جانش محصور، و نداردگذری .

و زمان آيا نيست خود بر انگاره عشق

فارغ ازهر تقسيم، از مکان وارسته؟

گر در انديشه خويش اما باز بايد اندازه بگيريد زمان را با فصل

بگذاريد که هر فصل بگيرد در بر، همه فصلان دگر.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:55  توسط yasi  |